تبليغاتX
چشمان همیشه مست

چشمان همیشه مست

 

- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن.

 

- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و 

 

همسر ندارند..

 

- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها 

 

راحت تر برانند.

 

- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را

 

 درمان کنند.

 

- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما

 

حوصله دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.

  

- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت

 

ديده، چند چادر برپا کرد.

 

- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

 

- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن

 

وپول تاکسيشونو در بيارن.

 

- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي

 

 کاخها مي سازن.

 

- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.

 

- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم  ترکيه و

 

دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد کنيم.. 

 

- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

 

- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.

 

- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

 

- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

 

- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: 

 

نمي دونم هر چي بابام بگه.

 

- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام 

 

ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.

   

شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور

   

- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.

 

- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترم ترند.

 

شهر هرت جايي است كه ........................

 

  خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25ساعت19:24توسط قاصدك | |

 

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن

خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی

زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای

دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز

برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی

برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی

دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته

برای اولین زنگ مدرسه

برای واکسن اول دبستان

برای سر صف ایستادن ها

برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته

دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد

دلم برای ضربدر و ستاره

دلم برای ترس از سوال معلمکارت صد آفرین

بیست داخل دفتر با خودکار قرمز و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر

دلم برای لیوان‌های آبی که فلوت داشت

دلم برای زنگ تفریح

برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها

برای لی‌لی کردن

دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم

برای اردو رفتن

برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن

دلم برای روزنامه دیواری درست کردن

برای تزئین کلاس

برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود

برای خنده های معلم و عصبانیتش

برای کارنامه.... نمره انضباط

برای مُهرقبول خرداد

دلم برای خودم

دلم برای دغدغه و آرزو هایم

دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده

نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا گذاشتم

کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره

به طرفم پرتاب کند؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/31ساعت23:40توسط قاصدك | |

 

نسل مانسلی بود که...

یواشکی بوسید...

یواشکی نوشید...

یواشکی خندید...

یواشکی حرف زد...

یواشکی فکر کرد...

یواشکی اعتراض کرد...

یواشکی گریه کرد...

یواشکی آرزو کرد...

یواشکی دعا کرد...

یواشکی درد ودل کرد...

یواشکی انتخاب کرد...

یواشکی عاشق شد ...

یواشکی...

سلامتی یواشکی که اگر نبود نسل ما منقرض

می شد...

 

+نوشته شده در دوشنبه 1390/06/28ساعت9:30توسط قاصدك | |

 

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

وحسرت ها را می شمارم

و باختن ها را

و صدای شکستن ها را....

نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم.

دلتنگم،دلتنگ ...!

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/24ساعت16:57توسط قاصدك | |


حتما ً قبـل ِ خواب ببـوسیـدش !...
حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد . ببـوسیـدش ! حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده . ببـوسیـدش !
حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه . ببـوسیـدش ! حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. ببـوسیـدش ! گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !ببـوسیـدش ..

حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. ببـوسیـدش ! حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. ببـوسیـدش !
حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده . ببـوسیـدش ! وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه ببـوسیـدش !
حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه ببـوسیـدش ! حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه ببـوسیـدش !
حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه . ببـوسیـدش ! وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه وقتی دست های ِ ظریـف ِ تون ومیـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش

حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. ببـوسیـدش !
حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟ . ببـوسیـدش ! وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه هست و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. ببـوسیـدش ! حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده .. حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. ببـوسیـدش ! وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی تو

دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. ببـوسیـدش !
حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش .. !شایـد فـردایی نباشـه …


شایـد شما فـردا نباشیـد …

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت12:29توسط قاصدك | |

اين صدا صداي آشنا كيست؟

اي نگاه تند لحظه اي بايست

باورم نمي شود كه آمدي

تو گذشته اي گذشته زنده نيست

امروز بعد از ظهر دنبال يه برگه قديمي لا به لاي دفترچه ها مو

ميگشتم دفتر خاطرات هايي به قدمت 11 سال زندگي

مشترك نمي تونم حالم وصف كنم گريه كردم،بغض

كردم،خنديدم....انگار از حال به گذشته پرتاب شدم.سي

بهار از روزهاي زندگي داره ميگذره والان من اينجام خسته ام دلم

ميخواد20 ساله باشم بي خيال بدون

مسئوليت بدون نگراني از اينكه خوب ناهار چي درست كنم،شام چي

درست كنم،كلاس بچه دير نشه

بيرون حرف بد ياد نگيره چقدر اين ميز خاك داره،امروز بايد براي

آشپزخانه خريد كنم،تابستان سبزي بگيرم خشك

كنم براي زمستان ،ترشي درست كنم و....دلم براي آن موقع

ها تنگ شده كه با دختر خاله هام به

ترك ديوار هم ميخنديدم يا دسته سگا را تا صبح زمين نمي ذاشتيم دلم

قهر آشتي هاي مدرسه تنگ شده دلم

براي معلم انشام كه هميشه از من مي خواست اول انشايم را بخوانم تنگ شده

دلم براي گروه نمايشي كه خودم

درست كردم تنگ شده دلم براي ققنوس تنگ شده نميدونم چي نوشتم

ولي با هر سطر گريستم......


+نوشته شده در شنبه 1390/04/18ساعت18:19توسط قاصدك | |

  مانند يك وزير


 وقتي كه هيچ كاري نداري


 تو هيچ كاره اي


 من هيچ كاره ام يعني شاعرم


 گيرم از اين كنايه ها هيچ نفهمي


 اين روزها


 اينگونه ام: ليلي واژهاي كه فرهاد گم كرده است.


 آغاز انهدام چنين است


 اينگونه بود آغاز انقزاض


 سلسله زنان


 هي ياران وقتي صداي حادثه خوابيد


 بر سنگ گور من بنويسيد...


 يك جنگجو كه نجنگيد!


 اما شكست خورد.

+نوشته شده در دوشنبه 1390/04/13ساعت11:48توسط قاصدك | |

پرواز كن گاهي بر آشوبان پرم را

با جمله اي ،آرام كن درد سرم را

ققنوس من از شعله ها بر خيز امشب

آتش بكش بار دگر خاكسترم را

آنقدر دلتنگم  كه بايد گاه گاهي

خالي كنم پيمانه چشم ترم را

مي ريزم آرام گريه ام را با گلايه

بر ديوارها ميگذارم سرم را

+نوشته شده در دوشنبه 1390/04/06ساعت18:8توسط قاصدك | |

باران

بارن ببار اینجا به نام آزادی

باران ببار که بار دگر آسمان تو شد زندانی

باران ببار که اینجا آزادی سخن گلوله ها دارند

باران ببار که کوچه ها صدایی جز صدای تو نمی

خواهند

باران ببار و ببین که چگونه سروهای  تو را سر به خاک

می سایند

باران ببار که بار دگر جوانه های تو سر به آسمان سایند

باران ببار که بهاران عمرمان خزان شده است

باران ببار که ساقه ی نازک گل، زیره چکمه های شب له شده است

باران ببار که صدایی جز صدای تو نمی خواهم

باران ببار که آمدنت را با سپیده ی سحر خواهم.

باران ببار.

                                             (نمیدونم از کیه)

+نوشته شده در سه شنبه 1390/01/23ساعت14:2توسط قاصدك | |

پرسه های من آنشب درد میکردند

میان ماندن و رفتن نبرد میکردند

یکی ز ما دو نفر گر چه یکنفر بودبم

مرا ز نیمه ای از خویش طرد می کردند

و لحظه های جدایی ما به مردم شهر

هر آنچه عشق من وتو نکرد میکردند

اگر که پرسه باران جای من بودند

چه با گرفته دلب دوره گرد میکردند؟

و یاد های تو کم کم فصول عمرم را

یکی و فصل زمستان سرد میکردند.

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/23ساعت13:7توسط قاصدك | |